محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
41
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اسلام عمر بن الخطَّاب رضى الله عنه و عمر را خواهرى بود نام او فاطمه و زن سعيد بود . روزى عمر به سوى خواهر شد و او را ديد كه از قرآن چيزى همى خواند ، او را گفت : اى خواهر ، اين سخنان كيست ؟ گفتا : سخنان خداى عزّ و جلّ است كه بر محمّد فرود آمده است . عمر گفت : تو نيز بدين ديوانه گرويدى ؟ خواهرش گفت : يا عمر ، او ديوانه نيست و او راست گوى است و پيغامبر خداى است و بر حق است . عمر گفت : از اين سخنان چيزى بر من خوان تا بشنوم . خواهرش سوره طه از اول آغاز كرد و آيتى چند بر خواند . عمر را خوش آمد و شكوه داشت و دوستى مسلمانى و از آن پيغامبر اندر دلش افتاد . پس خواهرش را گفت : محمد كجا است تا من زى او شوم ؟ گفت : از او چه خواهى ؟ گفت : به خداى وى و به دين او بگروم كه ديرى است كه من همى دانم كه ما را از اين بتان چيزى نخيزد . خواهر او را برگرفت و به خانهء خديجه شد . و پيغامبر عليه السلام با همه ياران آنجا گرد آمده بودند . عمر اندر شد . پيغمبر گفت : به چه كار آمدى ؟ گفت به گرويدن آمدم بدين دين تو . گفت : سپاس خداى را عزّ و جلّ كه دعاى من بر تو اجابت كرد نه بر يار تو . و بدين سخن بو جهل را خواست . پس مسلمانى بر او عرضه كرد و او بپذيرفت . چون برخاستند كه نماز كنند ، عمر گفت : اين چيست كه مىكنى ؟ گفتند : نماز . گفت : نماز چه باشد ؟ گفت : پرستيدن خداى عزّ و جلّ . عمر گفت : هبل و لات را به مزگت اندر مىپرستند كه خانهء خداى عزّ و جلّ است و تو خداى را اندر خانه پنهان مىپرستى . اين چنين نشايد ، برخيزيد تا به مزگت رويم كه تا جان عمر در تن باشد [ 167 a ] بكوشم تا شما به خانهء كعبه اندر خداى را آشكارا پرستيد . پس عمر بيرون آمد و پيغامبر با ياران كه مسلمان شده بودند با او به مزگت آمدند . و پيغامبر با ياران گرد خانه را طواف كردند و نماز كردند و آشكارا خداى